من چرا آمده ام روی زمین

زندگانی یک گذر است
۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۳
مهدی سهیلی
۲ خرداد ۱۳۹۳
نمایش همه

من چرا آمده ام روی زمین

در يکي روز عجيب، مثل هر روزِ دگر،
خسته و کوفته از کار، شدم منزل خويش.
منزلم بي غوغا، همسر و فرزندان،
چند روزي است مسافر هستند، توي يک شهر غريب.

فرصتي عالي بود،
بهرِ يک شکوة تاريخي پر درد از او . . . . . . .
پس به فرياد بلند، حرف خود گفتم من:

با شما هستم من!
خالق هستيِ اين عالم و آن بالا ها . . . .!
من چرا آمده ام روي زمين؟
شده ام بازيچه؟
که شما حوصله تان سر نرود؟
بتوانيد خدايي بکنيد؟

و شما ساخته ايد اين عالم،
با همه وسعت و ابعاد خودش،
تا به ما بنمائيد،
قدرت و هبيت و نيروي عظيم خودتان؟؟؟

هيبتا،
ما همگي ترسيديم!
به خداونديتان،
تنمان مي لرزد . . .!

چون شنيديم ز هر گوشه کنار، که شما دوزخِ سختي داريد،……..
آتشي سوزنده و عذابي ابدي!
و شنيديم اگر ما شب و روز،
زِ گناهان و زِ سرپيچي خود توبه کنيم،
چشممان خون بارد و بساييم به خاکِ درتان پيشاني،
و به ما رحم کنيد،
و شفاعت باشد و صد البته کمي هم اقبال،
حور و پرديس و پري هم داريد……………………..
تازه غلمان هم هست،
چون تنوع طلبي آزاد است!

من خودم مي دانم که شما از سر عدل، بخت و اقبال مرا قرعه زديد،
همه چيز از بخت است!
شده ام من آدم،
اشرف مخلوقات، ( راستي حيوانات، هرچه کردند ندارد کيفر؟)
داشتم خدمتتان مي گفتم،
قسمتم اين بوده،
جنس من مرد شده !
آمدم من دنيا،
مرز سال دو هزار.
قرعه ام اين کشور و همين شهر و ديار،
پدرم اين بوده،
که به من گفت:پسر! مذهبت اين باشد! راه و رسم و روشت اين باشد!
سرنوشتم اين بود. جنگ و تحريم و از اين دست نِعَم . . . . !
هرچه شد قرعة من اين آمد!

راستي باز سؤالي دارم،
بنده را عفو کنيد.
توي آن قرعه کشي،
ناظري حاضر بود؟

من جسارت کردم، آب هم کز سر من بگذشته، پاسخي نيست
ولي مي گويم:
من شنيدم که کسي اين مي گفت:
چشمِ تنها ز خودش بي خبر است.
چشم را آينه اي مي بايد، تا خودش دريابد،
تا بفهمد که چه رنگي دارد،
تا تواند ز ِخودش لذّت کافي ببرد.
عجبا فهميدم، شده ام آينه اي بهر تماشاي شما!
به شما بر نخورد . . . . . .!
از تماشاي قد و قامتتان سير نگشتيد هنوز؟
ظلم و جور ستمِ آينه را مي بينيد؟
شايد اين آينه، معيوب و کج است،
خط خطي گشته و پُر گرد و غبار!
يا که شايد سر و ته آينه را مي نگريد!
ور نه در ساحتتان، اين همه زشتي و نا زيبايي؟

کمي از عشق بگوييم با هم.
عرفا مي گويند،
که تو چون عاشق من بوده اي از روز ازل،
خلق نمودي بنده!
عجبا!
عشق ما يک طرفه ست؟
به چه کس گويم من؟
مي شود دست زِ من برداري؟
بي خيالم بشوي؟
زورکي نيست که عاشق شدنِ ما برهم!
من اگر عشق نخواهم چه کنم؟
بنده را آوردي، که شوم عاشق تو؟

که برايت بشوم والِه و حيران وخراب؟

مرحمت فرموده،
همة عشق و مِي و ساغر خود را تو زِ ما بيرون کش!
عذر من را بپذير!
اين امانت بده مخلوق دگر!

مي روم تا کپه ام بگذارم.
صبح بايد بروم بر سر کار،
پي اين بدبختي، پي يک لقمة نان!
به گمانم فردا، جلوة عشق تو را مي بينم،
در نگاه غضب آلود رئيسم که چرا دير شده . . . . !

خوش به حالت که غمي نيست تو را، نه رئيسي داري،
نه خدايي عاشق، نه کسي بالا دست!
تو و يک آينۀ بي انصاف!
کج و کوله ست و پر از گرد و غبار.
وقت آن نيست کمي آينه را پاک کني؟

خواب سنگين به سراغم آمد.
کم کمک خواب مرا پوشانيد.
نيمه شب شد و صدايي آمد،
از دل خلوت شب،
از درون خود من:
هرچه را مي خواهي، عاشقانه به تو تقديم کنم.
تو خودت خواسته اي تا باشي!
به همان خندۀ شيرين تو سوگند که تو،

هرچه را مي بيني،
ذهن خلاق خودت خلق نمود.
هرچه را خواسته اي آمده است.
من فقط ناظر بازي توام.
منتظر تا که چه را يا که که را خلق کني!
تو فقط يک لحظه و فقط يک لحظه،

ز ِته دل، زِ درون،
خواهشي نا محسوس، نه به فرياد بلند،

بلکه از عمق وجود، زِ براي عدم خود بنما،
تو همان لحظه دگر نابودي، به همان سادگيِ آمدنت.

خواهش بودن تو، علت خلقِ همه عالم شد.
تو به اعماق وجودت بنِگر،
زِ چه رو آمده اي روي زمين؟
پيِ حس کردن و اين تجربه ها .
حس اين لحظة تو، علّت بودن توست!
تو فقط لب تر کن،
مثل آن روز نخست،
هرچه را مي خواهي،
چه وجود و چه عدم، بهر تو خواهد بود.
در همان لحظة آن خواستنت.
و تو را ياد نباشد که چه با من گفتي؟

دلبرم حرف قشنگت اين بود:
شهر زائيده شدن اين باشد،
تا توانم که فلان کار کنم،
و در اين خانه ره عشق نهان گشته و من مي يابم.
پدرم آن آقا،
خلق و خويش، روشش، ميراثش،
همه اش راه مرا مي سازد.
بنده مي خواهم از اين راه از اين شهر به منزل برسم.
همه را با وسواس تو خودت آوردي.
همه را خلق نمودي همه را.
تو از آن روز که خود خواسته پيدا گشتي،

من شدم عاشق تو.

دست من نيست، تو را مي خواهم،
به همين شکل و شمايل که خودت ساخته اي،
شرّ و بي حوصله و بازيگوش،
مثل يک بچة پر جوش و خروش،
ناسزا گفتن تو باز مرا مي خواند،
که شوم عاشق تر،
هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت،
رشتة عشق شود محکم تر ………………..!

دير بازي ست به من سر نزدي!
نگرانت بودم،
تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندي!
و به آواز بلند، رمز شب را گفتي:
” من چرا آمده ام روي زمين؟ “

باز هم يادم باش!
مبر از ياد مرا
همه شب منتظر گرميِ آغوش توام.

عشق بي حد و حساب من و تو بهر تو باد . . . . . . . . . . !

خواب من خواب نبود!
پاسخي بود به بي مهري من،
پاسخ يک عاشق . . . . . . . . . . . . . . . . .

به خداوند قسم، من از آن شب،
دل خود باخته ام بهر رسيدن
به عزيزم به خدا

دانلود فایل پاورپوینت این مطلب

4 Comments

  1. dar jostojoo گفت:

    سلام
    ممنون خیلی از شعرتون خوشم اومد وسطش گریم گرفت
    به وبلاگ من سر بزنید که کمی شبیه فکر شماست

  2. الـبرز گفت:

    سلام ادمین عزیز؛

    پرسش و پاسخ زیبایی بود که در غالب عرفانی سروده شده بود. من رو به یاد زیبای “گفتگو با خـدا” انداخت.

    لطفا اسم شاعر رو هم ذگر بفرمایید.

    پاینده و شاد باشید

  3. سپهر گفت:

    ممنون البرز عزیز، حتما اگر نام سراینده را پیدا کردم خواهم نوشت. ممنون

  4. سپهر گفت:

    ممنون دوست عزیز
    حتما سر خواهم زد. 🙂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *