زندگي در هشياري

چند جمله زیبا
۷ شهریور ۱۳۹۱
فریدریش شیلر
۱۰ شهریور ۱۳۹۱
نمایش همه

زندگي در هشياري

Osho-on-meaning-in-Life

باگوان عزيز:آيا اين يك شوخي كيهاني است كه بيشتر ما با هشياري زاده مي شويم و در ناآگاهي مي ميريم؟
نه. بيشتر ما در هشياري زاده نمي شويم. بيشتر ما در معصوميت زاده مي شويم، ولي آن معصوميت برابر است با جهل، اين هشياري نيست.
فقط تعداد اندكي در هشياري زاده مي شوند. آنان كساني هستند كه در هشياري مي ميرند. اگر مرگ آگاهانه بوده باشد، آنوقت، تولد نيز آگاهانه خواهد بود، زيرا مرگ يك روي سكه است و تولد، روي ديگر آن.
بنابراين تعداد بسيار اندكي از مردم، كه در زندگي به آگاهي خاصي دست يافته اند، هشيارانه مي ميرند و هشيار به دنيا مي آيند. و آنان كه در هشياري زاده مي شوند، روشن ضمير از دنيا مي روند، زيرا كودكي كه در هشياري زاده شده است ، غير ممكن است متصور شويم كه بتواند اشراق را از دست بدهد،، در اين زندگي هفتاد ساله حتماً به اشراق خواهد رسيد.

ولي بيشتر ما در ناهشياري زاده مي شويم و ناهشيار مي ميريم. و آيا فكر مي كني كه در بين اين دو ، تولد ناهشيارانه و مرگ ناهشيارانه ، زندگي هشيارانه اي داري؟ زندگي در بين اين دو ناهشياري چگونه مي تواند هشيار باشد؟ اين زندگي هم ناهشيار است. مردم همچون كساني كه در خواب باشند زندگي مي كنند.
شايد شنيده يا ديده باشيد كه افرادي در خواب راه مي روند. مردمان زيادي هستند كه شب ها بيدار مي شوند… آنان در خواب هستند، چشمانشان باز است ولي خوابيده اند و مستقيماً به سمت آشپزخانه و يخچال مي روند، چيزي مي خورند، چيزي مي نوشند، برمي گردند و بازهم به رختخوابشان مي روند. و در بامداد آن را به ياد نمي آورند: “من چنين كاري نكرده ام.” ، زيرا بستني غيب شده است!
كسي آن را خورده است، ولي آن شخص كاملاً بيگناه است، آن را آگاهانه انجام نداده است.در نيويورك اتفاق افتاد: مردي در خواب راه مي رفت و از يك بالكن به بالكن ديگر مي پريد. او در يك آسمانخراش زندگي مي كرد و اگر سقوط مي كرد، حتي تكه هاي بدنش نيز پيدا نمي شد. ولي اينكار هر شب او شده بود ، در نيمه شب از بالكن ها مي پريد. آهسته آهسته همسايگان خبردار شدند. و كار او واقعاً حيرت آور بود، پرش هاي بلندي مي كرد و مردم در سكوت از خيابان او را تماشا مي كردند. و هر نيمه شب در يك ساعت مشخص، از يك سمت به سمت ديگر مي پريد و دوباره به سمت خانه اش مي پريد و سپس به خواب مي رفت. و او اين را در طول روز به ياد نمي آورد. آهسته آهسته جمعيت بيشتري براي ديدن اين صحنه جمع مي شد و يك شب، وقتي كه آمد، جمعيت چنان زياد بود كه برايش هورا كشيدند.
مرد با صداي هورا و تشويق آنان در وسط جهش خود بيدار شد و سقوط كرد و مرد. و اين كار سال ها ادامه داشت. ولي همسايگان در اين مورد ساكت بودند و وقتي او مي آمد ساكت تر مي شدند زيرا مي دانستند كه او در خواب است ، همه اين را مي دانستند.ولي وقتي مردماني جديد آمدند، فكر كردند كه اين چيزي شبيه سيرك است. آنان او را تشويق كردند و او در وسط جهش از خواب بيدار شد. با ديدن خودش كه مشغول آن كار بود، ديگر نتوانست خودش را جمع و جور كند.
و همه روزه مردماني را نزد روانپزشكان مي برند كه سومنامبوليستsomnambulist هستند.يكي از دوستانم بسيار ناراحت بود، زيرا هرشب چيزي در خانه اش مي سوخت: گاهي پارچه و گاهي لوازم منزل.
و در آن خانه فقط خودش و همسرش و دختر چهارده ساله شان زندگي مي كردند. و طبيعتاً در هندوستان اگر چنين چيزي اتفاق بيفتد، مردم فكر مي كنند كه كار ارواح و اشباح است. مردمان زيادي را براي دفع كردن اشباح و اجنه به آن خانه آوردند، ولي كسي موفق نشد.او تصادفاً اين را به من گفت، زيرا او دفتر دار دانشگاه من بود. روزي وقتي در راهروي دانشگاه راه مي رفتم او را ديدم كه بسيار افسرده و اندوهگين بود. رفتم و از او پرسيدم، “موضوع چيست؟”
گفت، “شش ماه است كه زندگيم جهنم شده است. هرشب چيزي در خانه ام مي سوزد و ما براي دفع ارواح شرير همه كار كرده ايم، ولي هيچ چيز كارگر نيست.”
پرسيدم، “چند نفر در آن خانه زندگي مي كنند؟”گفت، “فقط سه نفر.”گفتم، “اگر ناراحت نمي شوي، مي خواهم يك شب در خانه ات بخوابم.”گفت، “اگر بتواني به من كمك كني، سپاسگزار خواهم شد.”پس من در آن خانه خوابيدم، زيرا خواب من تقريباً خواب نيست! فقط با چشمان بسته استراحت مي كنم. پس در تاريك بارها و بارها نگاه كردم و مراقب بودم تا صدايي را بشنوم. و آنوقت پيدا كردم: دخترشان ايستاد، داخل رفت، يكي از لباس هاي مادرش را برداشت و آن را آتش زد، به رختخوابش رفت و خوابيد.صبح از آن دختر پرسيدم كه آيا در خواب ديده كه چيزي آتش گرفته باشد؟ گفت، “نه.” و او مطلقاً بيگناه بود.ولي اوقاتي هستند كه پسرها و دخترها از نظر جنسي بالغ مي شوند و در وضعيتي بسيار بحراني قرار مي گيرند.
انرژي آنان دچار تغييرات زياد مي شود و وقايعي كه در خانه هاي جن زده اتفاق مي افتد چيزي نيست به جز كار دختر يا پسري كه از نظر جنسي در حال رشد است و انرژي او دچار چنان دگرگوني مي شود كه در خواب دست به اين نوع كارها مي زند.پس به پدرش گفتم، “يك توصيه دارم. دخترت را به يك خوابگاه بفرست.”گفت، “چرا؟”
گفتم، “تو فقط براي دو سه شب اين كار را بكن. و تو دفتر دار هستي و مشكلي برايت نيست. او را به خوابگاه بفرست و من سه شب در اينجا خواهم خوابيد و خواهيم ديد كه آيا در اين مدت چيزي در اين خانه خواهد سوخت يا نه.”و براي سه شب هيچ چيز نسوخت. مادر و پدر باورشان نمي شد و گفتند، “موضوع چيست؟”
گفتم، “خبري نيست. دخترتان بالغ شده است و در دورنش تغييرات زيادي رخ داده است و اين يك پديده ي شايع است و در اين مواقع اين افراد دست به كارهايي مي زنند كه معمولاً انجام نمي شود. او اين مدت اين كارها را كرده است. حالا او را به خانه بياوريد و بگذاريد يك جلسه با او داشته باشم.”
و من با او صحبت كردم و به او گفتم، “اين تو بودي كه اين كارها را مي كردي، ولي تو مسئول نيستي، زيرا آگاه نبوده اي.” پس به او توصيه كردم، “يك كار بكن: يك پايت را با طنابي به تخت ببند، تا بتواني خودت اين را تجربه كني. حرف من ، فقط حرف من است. تو بايد اعتبار آن را خودت تجربه كني.”
و همان شب، او بيدار شد، در خواب بود، ولي نتوانست بلند شود، زيرا پايش بسته بود. سخت تلاش كرد، ولي نتوانست. پدرش بيدار بود و مادرش بيدار بود، همه تماشا مي كردند كه چه اتفاقي خواهد افتاد. و او در حالي كه سعي داشت پايش را از تختخواب باز كند، بيدار شد. و ما چراغ را روشن كرديم.و از او پرسيديم، “چه مي كني؟”
گفت، “نمي دانم، ولي مختصري به ياد دارم كه بايد كاري بكنم و پايم بسته است. پس نمي توانم به جايي بروم كه بايد كاري بكنم. دقيقاً نمي دانم كه چه بايد بكنم.” و اين مردم با چشمان باز در تاريكي راه مي روند ، فكر نمي كني كه خوابيده باشند. آنان با وسايل منزل يا با موانع برخورد نمي كنند.
تمامي زندگي ما، بين يك تولد ناآگاه و يك مرگ ناآگاه، زندگي چنين فرد خواب زده اي است ، البته با چشمان باز! و فقط بخش بسيار كوچكي هشيار است. و اين تنها اميد ماست. فقط از طريق آن مختصر آگاهي در ما است كه يك هشياري بزرگتر و عميق تر ممكن خواهد بود.اين تنها يك دانه و تخم است، ولي اگر روي آن كار كني، آهسته آهسته مي تواند رشد كند. و فقط وقتي كه قبلاً با هشياري زندگي كرده باشي، مي تواني در هشياري بميري.
تمامي دين از يك چيز ساده تشكيل شده است: زندگي كردن آگاهانه، تا بتواني آگاهانه بميري. و زماني كه هشيار بميري، هشيار زاده خواهي شد و اين همان زندگي است كه رسيدن به اشراق در آن از هميشه آسان تر است.مي تواني هم اينك به اشراق برسي، ولي براي اين به تماميت و شدت عظيمي نياز است. تكامل كفايت نمي كند: فقط يك انقلاب، يك تغيير ناگهاني، يك چرخش صدوهشتاد درجه لازم است.
وگرنه آهسته آهسته سعي كن هشيار شوي. حتي اگر بتواني ترتيبي بدهي كه هشيارانه بميري، دستاورد بزرگي داشته اي. آنوقت زندگاني بعدي تو زندگي يك انسان روشن ضمير خواهد بود. و انسان روشن ضمير زندگاني بعدي نخواهد داشت، زيرا او بدون خواهش مي ميرد، بدون جاه طلبي. بنابراين به سادگي با كل يگانه مي گردد.

اوشو

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *